|
روزهای زندگیم
| ||
|
خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است . . . مادرم دوستت دارم ، روزت مبارک
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:34 ] [ فاطمه ]
![]() سلام. با خبرای خوب اومدم. همونطور که نوشته بودم رضا قول داده بود بعداز عید برای نی نی اقدام کنیم سر قولش موند. ![]() چند هفته ای میشه که داریم بحثشو میکنیم. قراره بریم تبریز برای انجام ازمایش ژنتیک. بعداز اماده شدن جواب ازمایش هر چی خدا بخواد همون میشه. یا میتونیم بچه دار بشیم یا نه. اگه خدا خواست و مانعی در بچه دار شدنمون نبود که چه بهتر.خدا رو هزار مرتبه شکر. ![]() ولی اگه مشکلی در ازمایشاتمون بود بیخیال این قضیه میشم. منظورم از این قضیه بچه دار شدنه. چون رضا ادمی نیست که بخاطر بچه دنبال دوا و درمون باشه. دیشب همینطوری اتفاقی باهم حرف زدیم و گفت هنوز برای بچه زوده.منم گفتم وقتی الان شرایطش رو داریم چرا اقدام نکنیم؟؟؟؟ حتما باید مثل بعضی زن و شوهرا برای بچه دار شدن بخاطر یه امپول یکی دو ملیون خرج کنیم تا امپول تزریق بشه و اونم خدا میدونه که جواب بده یا نده!!!!!!!!!!!!! ![]() رضا هم گفت : من برای بچه یکی دو ملیون خرج نمیکنم.اونوقت باید بیخیال بچه باشی.من بچه نمیخوام. ![]() و قرار شد که تا زمانی که شرایط بچه دار شدن رو داریم بریم ازمایش انجام بدیم تا بعدها نریم سراغ بیمارستان و کلینیکهای نازایی خلاصه زنگ زدیم به مطب دکتری که قراره بریم.و منشی گفت هر وقت خواستین بیایین شیفت صبح زنگ بزنین برای بعدازظهر ویزیت بدم. و فعلا امیدمون رو بستیم به خدا.تا ببینیم چی برامون رقم زده. شما هم برامون دعا کنین تا دست خالی برنگردیم. در این مورد شدیدا محتاج دعام. چون اگه جواب منفی باشه رضا دیگه دنبال بچه و دکتر و ازمایش و...نمیره ![]() [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 15:12 ] [ فاطمه ]
سلام.خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ اول بذارین خبر بدم که هنوز رضا برام کامپیوتر نخریده بگذریم . دیشب تولد دختر عموم زهرا بود.زن عموم دم ظهر زنگ زد بعداز شام برای جشن تولد دعوت کرد. منم به رضا گفتم که برم خونه عمو ولی اینا تا زن عموم اشکالات ریاضیمو یادم بده.به عموم زنگ زدم ببینم زن عموم خونست یا نه؟؟؟؟عموم هم گفت خونست.برو منم دارم میام خونه. رضا منو برد گذاشت دم در عموم اینا.با پسرعموم عباس بازی کردیم و با زن عموم گپ زدیم.از هر دری حرف زدیم.خیلی وقت بود که با هم یه دل سیر حرف نزده بودیم. ناهارمون رو خوردیم.بعداز ظهر زن عموم یه نگاهی به کتاب ریاضی من انداخت و گفت: فرمول اینا اصلا توی ذهنم نمونده.و زنگ زد به خواهرش که بیاد و کمکم کنه.دستش درد نکنه خواهرش اومد و اشکالات منو رفع کرد.خدا پدرشو بیامرزه انقده خوب توضیح داد فک کنم تا 10 سال اینده هم یادم نمیره. زن عموم شام پخت و خوردیم و رفتیم خونه عموعلی به مناسبت تولد زهرا. با اینکه مادیر رفته بودیم ولی جز اولین مهمونها بودیم.هنوز کسی نیومده بود. اولین استارت رو ما زدیم .بعداز ما عمو حسینم اینا و کم کم برادرای زن عموم با خونواده هاشون اومدن.جاتون خالی خیلی خوش گذشت. زن عموهام و عموهام و بچه ها و برادرا و زنداداشای زن عموم و برادر زاده هاش شروع کردن به رقص و خوشگذرونی.هرچقدر هم که اصرار کردن منم برقصم من قبول نکردم. اولا: هم رقصیدن من کار زشت و زننده ای میشد.چون برادرزاده های زن عموم هم اونجا نشسته بودن.هرچند باهم تعارفی نداریم و خودمونی هستیم و بجز یکیشون همه متاهل بودن ولی من به زور خودمو کنترل کردم و گفتم سر فرصت انشالله با رضا میرقصیم. راستی..................گفتم رضا. رضا که اونجا نبود.اقای رضا طبق معمول سر کار بود.همه ازم سراغ رضا رو میگرفتن و من همش میگفتم تا ساعت 12 میاد. با اینکه خودم میدونستم نمیاد ولی سر خودم کلاه میذاشتم به نوعی. چون بهم اس داد گفت کیا اونجا هستن؟؟امار بده.منم وقتی امار دادم گفت : محاله که بیام.چون از برادرزاده های زن عموم اصلاااااااا خوشش نمیاد.و سر حرفش بود.من براش یه عالمه اس فرستادم و خواهش و تمنا .....ولی به قول معروف مرغ رضا یه پا داشت. ساعت 1/30 رقص و پایکوبی و بگو بخند تموم شد و کیک اومد وسط میدون. مهسا (دختر عموم) کیک رو با رقص قشنگش اورد و گذاشت وسط میز.زهرا خانوم ما وارد 18 سالگی شده بود.شمع رو فوت کرد و طبق عادت همه یکی یکی هرکس با خونواده خودش با زهرا و کیک عکس انداختن. همه به نوبت میرفتن عکس مینداختن و میومدن.تا اینکه زن عموم و عموم اومدن دست منو گرفتن که بلند شم و عکس بندازم و من مخالفت کردم.گفتم من منتظر رضام.رضا بیاد باهم عکس میندازیم. در حالی که میدونستم رضا نمیاد ولی خجالت کشیدم تنهایی برم عکس بندازم.همه با زن و بچشون میرفتن اونوقت من چی؟؟؟ عکس انداختن هم تموم شد.نوبت رسید به کادوها.راستش من چیزی نخریده بودم.چون خودم هرجا که برم به عنوان کادو پول نقد میبرم.شاید من یه چیزی بخرم که بدردش نخوره یا خوشش نیاد. من هم 5000هزار تومن کادو دادم.البته عموهام هم هر کدوم 5000 تومن دادن. نوبت رسید به بریدن کیک.و بعد خوردن کیک و میوه و بعد چایی. عقربه های ساعت داشت میرفت به طرف 3 نصفه شب.کم کم همه خداحافظی کردن و رفتن.و من موندم و عموم اینا.(صاحبخونه)منم زنگ زدم به رضا و اومد دنبالم.هر چند زن عموم نمیذاشت بیام.میگفت تورو گروگان نگه میداریم شاید رضا رو بتونیم ببینیم. وقتی رضا اومد دیگه خونه نیومد و خداحافظی کردیم و رفتیم. رسیدیم خونمون.من از دست رضا ناراحت بودم.نه اون حرف میزد نه من. اون میدونست اگه چیزی بگه دعوامون میشه و سکوت رو ترجیح میداد و من هم دنبال بهونه بودم تا با هم دعوا کنیم چون داشتم از غصه میمردم. توی اون شرایط حالم خیلی بد بود.توی دلم همش گریه میکردم ولی نمیذاشتم کسی بفهمه که ناراحتم.و همش میخندیدم. خلاصه با اینکه تولد زهرا خوب بود ولی برای من یه خاطره بد بجا گذاشت.و اون هم ناراحتی از دست رضا بود. [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:37 ] [ فاطمه ]
سلام سلام سلام من اومدم. خوش اومدم شما هم خوش اومدین من خیلی وقته نبودم. علت: دوست صمیمی و همکار و شریک رضا به اسم اقای سعید که با رضا توی کار اکانت و...شریکن سیستمش خراب شده بود و رضا ازم خواست که سیستم منو برای سعید ارسال کنیم تا سرورشون از کار نیافته. در عوض سعید هم قول داده بود سیستم خودشه بفرسته تا رضا تعمیرش کنه و من از اون استفاده کنم. ما 5 فروردین با رضا سیستمو برداشتیم رفتیم بازار.سیستم موند توی ماشین و ما رفتیم خرید.خرید که چه عرض کنم یه جور کادوی عید بود. اول رفتیم سراغ سوغاتی شهرمون که نقل بود.وااااااااای که چقدر گرون شده بود.یه بسته نقل 10000 تومن.و 2 کیلو هم تخمه افتابگردون که اونم از سوغاتی شهرمون بود خریدیم. یه پلنگ صورتی برای سامان برادر سعید.یه جعبه جواهرات برای الهام خواهر سعید و به عنوان کادو برای مادرش یه تابلوی ان یکاد خریدیم. خریدا تموم شد.رفتیم ترمینال تا با اتوبوس سیستم و کادوها رو بفرستیم بره به طرف شیراز. بعداز سه روز محموله ما رسید به دست سعید.من ازش پرسیدم کی سیستم خودشو میفرسته برام؟؟اونم گفت: امروز سیستم تورو راهندازی میکنم فردا پست میکنم. فردا شد پس فردا پس فردا شد سر هفته سر هفته شد هفته بعد هفته بعد شد سر ماه سر ماه شد وسط ماه وسط ماه شد......
نه دیگه وسط ماه نشد چون دیگه صبر من لبریز شد. هرروز با رضا دعوا میکردم.هرروز زنگ میزدم به سعید.اونم همش بهونه میاورد. تا اینکه دیروز رضا گفت خودم برات یه سیستم جدید میخرم. حالا هم قرار شده که فردا یعنی شنبه بریم برای من کامپیوتر و مانیتور بخریم. رضا گفته فردا میبرمت و میخرم برات ولی چشمم اب نمیخوره.تا فردا من هزار بار میمیرمو زنده میشم.
فردا میام بهتون میگم که خرید یا نه؟؟؟ راستی اگه سیستمم دستم باشه به همتون سر میزنم.اونقد میام توی وبلاگهاتون که خودتون بیرونم کنین [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:56 ] [ فاطمه ]
![]() سلام.خوبین؟چه خبرا؟این مدت که من نبودم خوش میگذشت؟؟؟ من یه تصمیم جدید گرفتم و خیلی هم جدی هستم. تصمیم گرفتم درسمو بخونم.تا اونجایی که رضا راضی هست ادامه بدم.و با کمک خدا پیش هیشکی و هیچکس کم نیارم. بزن دست گشنگه رو برای من امروز با رضا رفتیم بازار.بر ام یه کتاب کار ریاضی مرات خرید.به همراه یه تخته وایت برد. بعدش رفتیم مغازه یکی از دوستاش.چندسال پیش از رضا جنس خر یده بود و 55 هزار تومنش مونده بود.و به رضا گفته بود مغازه لباس فروشی باز کردم خانومتو بیار لباس بردارین به جای قرضم. ما هم رفتیم و یه پیراهن مجلسی سیاه خوشگل و تن خور به همراه یه دامن سیاه خوشگل جیگولی خریدیم. بازار با رضا خوش گذشت.همش به چشم مشتری نگاهم میکرد و میگفت زود بریم خونه.......زود بریم خونه...... خلاصه رگ غیرتش بالا میزد.البته با شوخی و خنده میگفت بریم خونه.......بریم خونه سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه.من لباسارو یکی یکی پوشیدم و رضا چشاش اینطوری شد لباسا خیلی تن خور بودن.و توی تن خیلی شیک خودشونو نشون میدادن. خلااااااااااااااصه.اینم از خبرای امروز.فعلا با اجازتون میرم سراغ درسم. در همین حین هم امیر داداشم از طریق یاهو برام پی ام میفرسته.برم ببینم چی میگه. فعلا بای بای [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:48 ] [ فاطمه ]
سلام.اومدم از ماهیهای عیدمون بنویسم. اخرین شب سال ۱۳۹۰ که با رضا رفتیم برای خرید سر راهمون ماهی فروش دیدیم.یه تنگ ماهی خوشگل انتخاب کردیم و به ماهی فروش گفتیم ۲ تا ماهی قرمز بزرگ بندازه توش. ماهی فروش سرش شلوغ بود.و ۳ تا ماهی انداخت توی تنگ.دوتا بزرگ و یکی کوچیک منو رضا ناخوداگاه به همدیگه نگاه کردیمو خندیدیم.قند توی دلم اب میشد وقتی سه تا ماهی توی تنگ میدیدم اون یه ماهی کوچولو رو به فال خوب گرفتمو توی دلم گفتم اونم نشانه یه نی نی کوچولو هستش که سال ۹۱ میاد خونمون. اومدیم خونه با رضا به ماهیها نگاه میکردیمو میخندیدیم.اونم حرف منو میگفت. میگفت اینم برای نی نی مونه ها قندهای توی دلمون اب شد و رضا رفت سرکار و من موندم و کارای خونه که توی ژستهای قبلی نوشتم. روز سه شنبه بعداز چیدن سفره رفتم سراغ تنگ ماهی تا بذارمش توی سفره.متوجه شدم که یکی از ماهی ها مرده و اومده روی اب با اینکه تا حالا اب تنگ ماهی عوض نکرده بودم ولی بخاطر اینکه تا چند دقیقه دیگه سال تحویل میشد دست به کار شدمو اب تنگ رو عوض کردم و ماهی مرده رو توی سطل اشغال انداختم تا سر سفره ماهی مرده نذارم. با مردن ماهی همه خیالات من در مورد نی نی از بین رفت.ولی من امیدمو از دست ندادم.شاید خونمون گرم بود ماهی مرده و ربطی به خیالات و امید من نداره. بعداز سال تحویل تنگ ماهی رو بردم گذاشتم توی راهروی پله ها پشت در خونه.هوای راه پله ها تا حدودی ملایم بود.خونمون واقعا گرم بود چون میدیم ماهی ها میان روی اب.و حدس زدم شاید نمیتونن تنفس بکنن که میان روی ابو نفس میکشن. دوتا از ماهیها به زندگی خودشون ادامه میدادن تا اینکه یه هفته پیش یکیشون هم مرد و ۳ روز بعداز اون اون یکی هم مرد. اینم از سرگذشت ماهیهای عید ما [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 15:6 ] [ فاطمه ]
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 16:52 ] [ فاطمه ]
سلام.روز سیزده بدر از شب قبل با رضا هماهنگ کردیم که تا ظهر بخوابیم تا دلی از عزا در بیاریم. همونطور هم شد .تا ظهر خوابیدیم مثل خررررررس بیدار شدیم رفتیم صبحونمون رو خوردیم.بعداز صبحونه یه دستی به سر وروی خونه کشیدم رضا هم طبق معمول رفت نشست سر لب تابش.شب قبل من برای شاممون مرغ اب پز کرده بودم.خیلی خوشمزه شده بود ولی رضا چون دیر اومده بود بدون خوردن شام خوابیدیم.رفتم سراغ اجاق گاز.یه کم سوپ درست کردم .به اندازه خودمون هم برنج پختم.ساعت تقریبا ۴ و نیم بود که بساط ناهار رو اوردم و ناهارمون رو خوردیم.رضا تعجب کرده بود که سو نوع ناهار داریم.میگفت: چیه؟؟ مناسبتی....اتفاقی ....افتاده؟؟؟ منم گفتم نه.مگه گناهه؟؟؟ما که بیرون نرفتیم حداقل توی خونه تلافی کنیم. ناهارمون رو خوردیم.و بعداز جمع کردن بساط ناهار رضا گفت اماده شو بریم یه دوری بزنیم بیاییم. من تعجب کردم و گفتم کجا بریم؟؟؟ گفت حالا اماده شو ببینیم کجا میریم.منم گفتم جایی بریم که تاحالا نرفتیم باهم. گفت باشه.حالا پاشو بریم. منم اماده شدم.یه زیر انداز برداشتم.یه کم میوه و تخمه و اجیل.راهی شدیم رفتیم پارک جنگلی شهرمون. اگه حدس زدین کجا؟؟؟؟ برگشتیم پارک سر خیابون خودمون زیراندازمون رو انداختیم نشستیم زیر یه درخت.بچه ها داشتن سرسره بازی و تاب بازی میکردن.با رضا به اونا نگاه میکردیمو به همدیگه میگفتیم اگه ماهم بچه داشتیم الان اینجا بازی میکرد با حسرت در مورد بچه حرف زدیمو خودمونو با تخمه مشغول کردیم.هوا سرد شده بود.باد رفته رفته تند میوزید.بعداز یه ساعت بساطمون رو جمع کردیمو رفتیم خونه. خیلی خوش گذشت.خوبیتش این بود که خودمون تنها بودیم.هرسال که با خونواده رضا و فک و فامیل میرفتیم همش با رضا دعوام میشد.هر کی از یه طرف یه حرفی میگفت تا ما دعوامون بشه.ولی امسال تنهایی خوش گذشت.از این به بعد خودمون تنهایی میریم اینم از سیزده بدر امسال ما.
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 16:18 ] [ فاطمه ]
سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:2 ] [ فاطمه ]
بعداز تموم شدن هفت سینها رفتم سراغ رضا.هرچقدر صداش کردم بلند نشد.منم از بیدار کردنش منصرف شدم.اگه یه کم بیشتر اصرار میکردم برمیگشت یه چیزی میگفت دم عیدی دعوامون میشد.بخاطر همین کاری به کارش نداشتم.اون مثل یه خرس خوابید و من رفتم یه دستی به سر و روی خودم کشیدم.و اومدم نشستم سر سفره هفت سینم.همین که نشستم با بوی دلمه هام که روی اجاق گاز بود یهو شکمم به صدا دراومد.توی دلم گفتم حالا دیگه نوبت توئه؟؟؟بشین بینیم باااااا قران رو گرفتم دستم و صلوات فرستادم.۵ دقیقه بیشتر به سال تحویل نمونده بود.توی اون ۵ دقیقه سال ۹۰ رو کنکاش کردم.خوشیهامون / ناراحتیهامون/مشکلاتمون/قهر و اشتیهامونو...... از اینکه همه سال تنها بودم گریم گرفت.حتی سر سفره هفت سین عید هم تنها بودم. بعد از ته دلم دعا کردم.دعا برای مریضا.اونایی که سال تحویل پیش خونوادشون نیستن.برای زندانیا.برای ایرانیایی که خارج از کشورن و دلشون میخواست عید ایران باشن.برای مستاجرها.برای اونایی که بچه دار نمیشن.برای اونایی که مشکل دارن.برای خونواده خودم.برای مشکل خواهرم.برای خودمون.برای نی نی نداشتمون.دعا کردم اونایی که مثل ما در انتظار بچه هستن سال تحویل سال اینده صاحب بچه بشن. من اونقدر حرف داشتم با خدا که نمیدونستم.اصلا فرصت نشد همه دعاهامو بکنم.تند تند همه رو توی ذهنم مجسم میکردم.دوستای مجازیم اقای احسن اقای علیرضا اقای رضا سنجاب اقای سعید اقای رضا ان اس اقای میثم دلشکسته و دوست خوبم خورشید جون.هیچی نمیگفتم فقط توی ذهنم همه رو مجسم کردم و خوشبختی و سلامتی براشون خواستم.خواستم که همشون صاحب زن و بچه بشن.اونقدر حرف داشتم که فرصت نشد.همه دعاهام قاطی باطی نشه جای شکر داره. با صدای فرزاد حسنی به خودم اومدم که میشمرد ۸...........۷..............۶............و من همچنان گریه میکردم.چرا نمیدونم.حتی علت گره هام رو هم نمیدونستم....۵............۴..............۳...............۲...........۱........... و دعای سال تحویل ................
سر سفره در حین سال تحویل کسی نبود که من بهش تبریک بگم کسی هم نبود که به من تبریک بگه و هنوز گریه میکردم.هم خوشحال بودم هم ناراحت. توی همین افکار بودم که مثل دیوونه ها هجوم بردم روی پولهایی که توی سفره پخش و پلا کرده بودم.همشونو جمع کردم گرفتم توی مشتم.و خندیدم.به امید اینکه تا اخر سال بی پول نمونیم. [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 18:56 ] [ فاطمه ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||